سفارش تبلیغ
صبا
شلمچه
 
لینک دوستان

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس

حضرات آقایان! در هر نقطه که هستید مردم را برای جنگ و درگیری با آمریکا و اذناب خونخوارش چون رژیم عراق آماده کنید که جنگ، جنگ است و عزت و شرف میهن و دین ما در گرو همین مبارزات است و میهن عزیزتر از جان ما، امروز منتظر است تا یکایک فرزندان خود را برای نبرد با باطل مهیا سازد. ما برای میهن عزیزمان تا شهادت یکایک سلحشوران ایران زمین مبارزه می‌کنیم و پیروزی ما حتمی است.
«امام خمینی(ره)، 5 مهرماه 1359، صحیفه نور، جلد 13، ص 98»

****************************************************

خبرگزاری فارس: شناسنامه عملیات «الی بیت المقدس»

*شناسنامه عملیات

 

نام عملیات: الی بیت‌المقدس (بر اساس طرح عملیاتی «کربلا_ 3»)

رمز: یا عی بن ابی طالب (ع)، برای مراحل 1 تا 3، برای مرحله پایانی؛ یا محمد بن عبدالله (ص).

منطقه: غرب رودخانه کارون و شهرستان خرمشهر

مدت: 9 اردیبهشت تا سوم خرداد 1361 هجری شمسی

هدف: آزاد‌سازی شهرهای خرمشهر، هویزه، دشت جفیر، پادگان حمید و جاده اهواز _خرمشهر؛ خارج ساختن شهرهای اهواز، حمیدیه، سوسنگرد و جاده اهواز _ آبادان از برد آتش توپخانه سپاه سوم دشمن؛ تامین مرز بین‌المللی.

سازمان عمل کننده: سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی.

مرحله اول عملیات: عملیات در ساعت 24 شامگاه پنجشنبه 9 اردیبهشت 1361 با سه قرارگاه عملیاتی قدس، فتح و نصر به فرماندهی قرارگاه مرکزی کربلا آغاز شد و رزمندگان قرارگاه‌های فتح و نصر، ضمن عبور از رودخانه کارون موفق شدند به جاده اهواز_‌خرمشهر دست یابند.

مرحله دوم عملیات: در این مرحله که در ساعت 21.30 روز پنجشنبه 16 اردیبهشت 1361 آغاز شد، رزمندگان قرارگاه‌های عملیاتی فتح و نصر در محور حسینیه به نوار مرزی رسیدند.

بنابراین دشمن مجبور شد از شهر اشغالی هویزه، پادگان حمید و دشت جفیر سریعا به داخل خاک عراق عقب‌نشینی کند.

مرحله سوم عملیات: مرحله سوم در ساعت 22 روز یکشنبه 19 اردیبهشت 1361 آغاز شد و هرچند تلفات و خسارات سنگین بر دشمن وارد آمد، لیکن هوشیاری و تمرکز یگان‌های عمدتا زرهی سپاه سوم ارتش بعث در خطوط پدافندی، موجب شد رزمندگان نتوانند به اهداف تعیین شده دست یابند.

مرحله چهارم عملیات: در این مرحله از عملیات که با سه قرارگاه عملیاتی فتح، نصر و فجر در ساعت 22.30 روز شنبه 1 خرداد 1361 آغاز شد، نیروهای عمل کننده موفق شدند پس از محاصره خرمشهر و اسیر کردن نیروهای دشمن، این شهر را در ساعت 11 صبح روز دوشنبه 3 خرداد 1361 (پس از 575 شبانه روز اشغال) آزاد کنند.

میزان شهیدان و مجروحان خودی: موفقیت این عملیات حاصل فداکاری همه رزمندگان ارتشی، سپاهی، بسیج و جهاد سازندگی شرکت کننده در نبرد، به ویژه ایستادگی و از جان گذشتگی حدود 6000 شهید و 24000 مجروح می باشد.

نتایج: دستیابی به کلیها اهداف عملیات

وسعت منطقه آزاد شده: 5380 کیلومتر مربع

تلفات ارتش بعث: 16000 کشته و مجروح، 19000 اسیر.

انهدام تجهیزات دشمن: حدود 550 دستگاه تانک و نفربر زرهی، 53 فروند هواپیما، 50 دستگاه خودرو، 3 فروند هلی‌کوپتر و ...

غنائم: حدود 50 دستگاه تانک و نفربر، 300 خودرو، 30 قبضه توپ و ...

مشروح وقایع نبرد الی بیت‌المقدس: به دنبال مباحث گسترده و بررسی‌های فراوانی که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران صورت گرفت، سرانجام از سوی «قرارگاه مرکزی کربلا» مرکز فرماندهی مشترک نیروهای سپاه و ارتش، ماموریت و اهداف طرح عملیاتی «کربلا _ سه»، به منظور کار در مناطق اشغالی جنوب خوزستان به شرح ذیل اعلام گردید:

*ماموریت:

نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، متشکل از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ماموریت دارند که در ساعت (س) روز (ر) در منطقه عمومی جنوب رودخانه کرخه کور و غرب رودخانه کارون «تک» نموده و ضمن انهدام نیروهای موجود دشمن و آزاد‌سازی شهرهای «خرمشهر» و «هویزه»، خط مرز بین‌المللی را تامین و از حمله مجدد احتمالی به ایران جلوگیری به عمل آورند.

اهداف:

1_ انهدام نیروی دشمن حداقل با استعداد‌ی بیش از دو لشکر

2_ آزاد‌سازی شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید

3_ آزاد‌سازی حدود شش هزار کیلومتر مربع از سرزمین‌های اشغالی

* منظور:

1_ خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه دشمن

2_ ترمیم مرزهای بین‌المللی و رفع اشغال اراضی کشور

3_ آزاد شدن جاده مواصلاتی اهواز_ خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز_ آبادان از زیر برد توپخانه دشمن

شهید غلام حسین افشردی (معروف به حسن باقری) فرمانده قرارگاه عملیاتی نصر سپاه، در خصوص مشخصات منطقه عملیاتی برگزیده از سوی قرارگاه مرکزی کربلا برای اجرای طرح عملیاتی «کربلا _ سه» می‌گوید:

«... با توجه به مناطقی که تا آن موقع در خوزستان آزاد شده بود، طبیعتا عرصه حمله بعدی ما، منطقه جنوب کرخه کور و غرب رود کارون بود.

وسعت این منطقه، در مقایسه با منطقه عملیاتی شمال شوش و غرب دزفول در فتح مبین، بیش از دو برابر بود؛ یعنی ما در فتح مبین روی زمینی کار کردیم که حدود دو هزار کیلومتر مربع وسعت داشت؛ حال آنکه این بار در منطقه‌ای با وسعت حدود شش هزار کیلومتر مربع با دشمن مواجه بودیم... به خصوص که شرایط مناسبی برای کار کردن در این منطقه وجود نداشت. منطقه عمدتا محصور در بین دو رودخانه بود: در ساحل رود کرخه کور، دشمن به رودخانه چسبیده بود و در رودخانه دیگر [کارون] که دشمن در قسمت‌هایی با ساحل فاصله داشت، عرض رودخانه بیش از آن بود که به راحتی اجازه هر نوع فعالیتی را در غرب آن به نیروهای خودی بدهد.»

شهید علی صیاد شیرازی، فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، درباره علل و عوامل گزینش منطقه مزبور برای اجرای طرح عملیاتی «کربلا _ سه» می‌گوید:

«... بعد از عملیات فتح مبین، روحیه‌ای عالی بر رزمندگان اسلام حاکم بود. قوت و اطمینان برای ادامه نبرد داشتیم و پیروزی را حتمی می‌دانستیم. می‌توانم بگویم یکی از دلایلی که موجب شد بعد از عملیات فتح مبین دست به یک اقدام جسورانه بزنیم و منطقه‌ای را به عنوان عرصه نبرد طراحی کنیم که حدود شش هزار کیلومتر مربع وسعت داشت، این بود که از هر نظر احساس قوت و قدرت می‌کردیم...

در آن زمان، بیشتر از همه، بعد روحی و روانی بود که حاکم می‌شد و درست عکس همین حالات را در دشمن می‌دیدیم؛ یعنی به تناسب روحیه و توانمندی‌‌ای که در جبهه حق به وجود می‌آمد، جبهه باطل ضعیف می‌شد و در موضع انفعالی قرار می‌گرفت. این دلیل پیروزی ما بود.»

* علل انتخاب منطقه

پس از آزاد‌سازی مناطق غرب رودخانه کرخه در عملیات فتح‌مبین، منطقه عمومی غرب رودخانه کارون یعنی آرین منطقه اشغالی جبهه جنوب که همچنان در دست دشمن قرار داشت، در روند سلسله عملیات‌های آزاد‌‌سازی مناطق اشغالی قرار گرفت. برخلاف گذشته که در زمینه انتخاب منطقه برای عملیات، گاهی بین فرماندهان نظامی اختلاف‌نظر به وجود می‌آمد، در مورد این منطقه اتفاق‌نظر کاملی وجود داشت، به همین دلیل، بلافاصله پس از اتمام عملیات «فتح مبین» مقدمات اجرای عملیات الی بیت‌المقدس فراهم شد.

در اجرای عملیات جدید از آن جهت بر سرعت عمل تاکید می‌شد، که دشمن اطمینان داشت آزاد سازی این منطقه هدف عملیات بعدی جمهوری اسلامی است، لذا سهل‌انگاری‌ در این امر، افزایش آمادگی دشمن و دشوار‌تر شدن کار نیروهای خودی برای رسیدن به اهداف را در پی داشت. ضمن این که دشمن از مدت‌ها پیش بر اقدامات پدافندی خود در این منطقه افزوده بود.

با آن که فرماندهان نظامی، منطقه غرب کارون را برای عملیات انتخاب کرده بودند، ولی هنوز نگرانی‌هایی وجود داشت؛ محسن رضایی میرقائد فرمانده کل وقت سپاه در این باره گفته است:

«... همچنان، از نظر تاکتیکی، این نگرانی وجود داشت که [آیا] دشمن در پشت جاده اهواز _ خرمشهر در مقابل ایستگاه حسینیه به لحاظ استحکامات و استعداد از چه موقعیتی برخوردار است؟ این نگرانی با به دست آوردن اطلاعات از عمق [منطقه استقرار] دشمن و همچنین پیدا کردن یک منطقه استراتژیکی ‌عملیاتی که کلید منطقه بود، برطرف شد: منطقه جنوب صحرای کوشک تا شمال ایستگاه حسینیه، قلب منطقه بود که با تسلط بر این منطقه، می‌توانستیم برای دشمن مشکل ایجاد کنیم. در این منطقه لشکر 3 زرهی به عنوان احتیاط، لشکر 11 و تیپ 48 در خرمشهر و لشکرهای 5 مکانیزه و 6 زرهی در شمال منطقه (دشت جفیر) مستقر بودند. دوگانگی ماموریت احتیاط‌های دشمن، ما را از اهمیت منطقه آگاه کرد. ما چنین پیش‌بینی می‌کردیم که در صورت دستیابی به این منطقه، می‌توانیم:

1_ عقبه لشکرهای 5 و 6 را تهدید کنیم؛ چون دشت جفیر، به منزله تمامی عقبه دشمن محسوب می‌شد.

2_ پیشروی به سمت بصره را تسهیل کنیم.

3_ نسبت به خرمشهر و انجام تک احاطه‌ای در این منطقه، از موقعیت سرکوب برخوردار شویم.»


[ شنبه 91/2/30 ] [ 10:44 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]

 

 سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر
بر حماسه آفرینان بی ادعای هشت سال دفاع مقدس مبارک باد

 

بنام خدا
با سلام به همه دوستان همراه و همدل
در این پست مصاحبه خواهر جانباز فاطمه السادات موسوی ، امدادگر دفاع مقدس و مدیر وبلاگ گروهی فصل انتظار و وبلاگ سجاده ای پر از یاس و چند وبلاگ دیگر را به نقل از نشریه صبح صادق مورخه 7 خردادماه 1386 برای شما خوبان در نظر گرفتم . امیدوارم با مطالعه این گفتگو به گوشه ای از حضور حماسی زنان ایرانی در عرصه دفاع مقدس پی ببرید .
از خدواند متعال شفای عاجل برای همه جانبازان گرانقدر و این خواهر محترمه مسئلت دارم .

از زبان فرزند: مادرم درسال 1344 در شهر شیراز در خانواده سادات متولد شد. او همیشه از حضرت زهرا (س)عاشقانه یاد می کنه. من درست موقعیت اون موقع ایشونو درک نکردم .اون برای دینش واعتقاداتش مبارزه می کرده وقتی از دیگران تعریف اون روزهارو که توی جبهه بودن می شنوم که یه شیر زن بودن راستش یه حس غرور بهم دست می ده. خیلی هست که بشه توی یه میدان جنگ به راحتی و بدون ترس از مرگ زندگی کرد. الان می بینم که واسه خودم یه مادر که نه بلکه یه دوسته یه سنگ صبور، یه نفر که هنوزنشناختمش. به یه جایی وصله که راستش بعضی مواقع منم ازش در حیرتم.
بعد از جنگ هم ما 4 سال آبادان بودیم مادرم اونجا سال سوم و چهارم دبیرستان رو شبانه خواندن، هم خانه داری می کرد هم درس می خواند. بعد ادامه دادند و سال اول حسابداری بود که به خاطر بیماری و تجویز پزشک انصراف داد.مادرم چند تا روحیه شاخص داره. یکی استشهاده یعنی متعلق به خودش نیست، مامان کمتر می زاره کسی ازش سر در بیاره! برای همین مصاحبه هم یک خوابی باعث شد بپذیرن والا به هیچ وجه حاضر نمی شد از خودش بگه.

¤چطور شد در ایام نوجوانی روانه جبهه شدید و نحوه اعزام شما چگونه بود؟

خودم دوست داشتم. در راهپیمایی های زمان انقلاب شرکت کردم اما لیاقت نداشتم کاری خاص بکنم. دوست داشتم به گونه ای دینمو ادا کنم که آخرش هم نشد. من یه دختر جسور بودم. همین منو بیشتر سوق می داد برم جایی که همش ترس و استرس هست. من توی کلاسهای بسیج خیلی اذیت می کردم مثلا برادری که مسئول رزم شبانه بود من اونو خلع سلاح می کردم.
به همراه پنج نفراز خواهران از شیراز دو بار برای اعزام به جبهه رفتیم نشد. امام جمعه تا فهمیدند شخصا جلوی رفتن من و پنج تا از دوستان انجمنی و بسیجی را به جبهه گرفتند چون دختر بودیم.

¤ خوب بالاخره چطور اعزام شدید؟
چند خواستگاربرای من آمدن و من جواب رد دادم. با دوستم این فکرو کردیم که با ازدواج میشه برنده شد و به جبهه رفت آقا داماد رو به شرط بردن به خط مقدم جبهه مجبور می کنیم تا بله بگیم البته شاید دیوانگی حسابش کنین ولی این تصمیم ما بود چند تا خواستگار روحانی داشتم که شهیدهم شدند. با شرط من موافق بودن اما تا پای عمل رسید جا زدند من هم رد کردم. ولی آقامون خودشون پیشنهاد دادن بیا بریم آبادان انگار خدا برای من فرستاده بودش. ما هم بعد از یه هفته که عقد کردیم رفتم توی لیست انتظار تا 4ماه پنج شهید توی خانواده دادیم مرتب ازدواج ما عقب می افتاد. تا بالاخره اول بهمن61 ازدواج کردم و7 بهمن به آبادان رفتم. در منزل شرکتی که به پدرم تعلق داشت. ساکن شدیم آنجا ابتدا کار خاصی نمی کردم. بعد حاجی رو قسم دادم که اجازه بده من یه کاری بکنم. منو به بیمارستان معرفی کردن خدمتکاری می کردم دل خودمان رو صابون می زدیم که در جبهه مقدمیم .بین ما فقط یه شط آب اروند بود.اولش بیمارستانهای آیت ا... طالقانی، امام و شرکت نفت ولی بعد به بیمارستان شهید بهشتی هم می رفتم. چون یه کم دور تر از شط بود کمتر تخریب داشت و مجروح ها رو اونجا انتقال می دادن و بعد هم اعزام می شدند به اهواز دو سال آبادان بودیم.

¤پس امدادگر رزمنده ها شدید؟ پرستاری از سربازان امام خمینی توفیق کمی نبود!
اگر راستش را بخواهی رزمنده ها به ما امداد می دادند .آنجا یه در بهشت بود. همون باب شهادت ولی به قولی همه کس رد نمی شدن
!

¤خوب آن سن و آن همه مجروح چطور باروحیه تون سازگاری داشت؟ یک نو عروس و خون و خاک!؟

خوب ماه عسل خوبی بود. من اصلا بهش فکر نمی کردم .هر کسی هم می گفت عصبانی می شدم.

¤گویا توآبادان یه فرزندتون شهید شد میشه از اون بگید؟
قربونی حضرت علی اصغر شد. یه روزی توی حیاط خونه مون خمپاره خورد من آسیب دیدم و دوباره توی بیمارستان هم توی اتاق عمل که بودیم منو موج گرفت و.....

¤ پس همونجا جانباز شدید؟
بله، خواست خدا بود. بعدش دچار یه وضع بخصوصی شدم. می آمدم معالجه و بر می گشتم. تا اینکه آبادان رو هم شیمیایی زدن. همه رو بیرون کردن. منم آمدم ماهشهر. بعد هم شیراز. ولی دوباره برگشتیم سال 63 بعدش چون همسرم مریضی اعصاب داشت آمدیم شیراز اما ایشون منو گذاشت و برگشت. ایشون از بهمن 59 تا 64 اونجا بودن، بعد منتقل شدیم اهواز اما نشد چون منزلی که باید می رفتیم دست جنگزده هایی مثل خودمون بود نشد بریم پس آمدیم شیراز و در شیراز هم زندگی مستاجری و...
یک معجزه که از دعای مادرم بود از آبادان بگم تمام خانه های اطراف ما را موشک باران کرده و ویران شده بودبجز منزل ما بچه های سپاه شبها می آمدند خانه ما می خوابیدند خانه ما شده بود خوابگاه! به قول شهید یعقوب پورحاجی شده بود امامزاده فاطمه! یک نخل بزرگ در حیاط همسایه ما بود که بعضی وقتها بچه ها برای دیده بانی بالای آن می رفتند. یک روز صبح زود که حاج آقا می رفت ماموریت من دوتا اتفاق پشت سر هم برایم پیش آمد اول یه گلوله خمپاره به درخت نخل خورد به جای اینکه به روی خانه ما بیفتد افتاد یه متر آن ورتر بعد هم ساعت 11 که داشتم نهار آماده می کردم که با خودم به بیمارستان ببرم یه گلوله از کنار بینی ام رد شد که گرماشو هنوز حس می کنم و خورد به در چوبی خانه و فرو رفت و دود کرد و من را تا آخر عمر بی نصیب کرد؟ تیر را هنوز دارم.

¤ از جانبازی تون بگید ؟
نه چیزی نیست.همش همینه البته تمام دفاتر ما توی بیمارستان سوخته و مدرکی که باب بنیاد باشه ندارم.

¤ خاطره ای از دوران امدادگری و پرستاری زمان جنگ تعریف کنید.
یه عده از بچه های رزمنده را به بیمارستان آوردند. همه زخمی بودن من هم دوتا از آنهارو سرویس اولیه می دادم، سرم وآمپول کزاز و مسکن و زخم بندی و آتل سر پایی. به یکی از اینها که دستش جلوی شکمش بود گفتم دستتو بردار تا پانسمان کنم. جایی هم برای بستری نداشتیم و خودش با روحیه بالا سرپا ایستاده بود، می گفت به جان خودم نمی شود. من گفتم جان امام دستتو بردار اونم برداشت. من خودم را نمی بخشم تا دستشو برداشت روده هاش ریخت بیرون من از شدت ترس می لرزیدم فقط خدا کمکم کرد که زود کف زمین خواباندمش و دکتر که می دید می گفت همه چیزو بریز داخل شکم هنوز لای ناخونم حس می کنم خون بچه هاست هنوز پاک نشدند برای همین شبها خواب ندارم می روم توی اون عالم که چرا نتونستم کاری بکنم که مفید باشه چرا من هم پزشک نبودم. من یه جورایی کم عقل بودم موقعی بود که شلمچه و اطراف خرمشهر و بعدشم اروند کنار خیلی مجروح داشت با هلی برد به شهرهای دیگه منتقل می کردند. بعضی از آنها را آبادان عمل جراحی می کردند. من به همراه دوتا از خواهران بسیج بودیم مثلا بعضی وقتها از فرط خونریزی تشنگی به اونها فشار می آورد مخصوصا کوچکترها ما هم با دستمال گاز استریل دهان آنها را نم می کردیم یکی از روزها که دیرم هم شده بود یه پاسدار توی صف روی زمین خوابیده بود که تشنه بود و لباشو بهم می زد ولی چشمش بسته بود من تا آمدم گاز رو بذارم روی لبهاش یه مرتبه دستش به دستم خورد انگار فکر می کرد از نزدیکانش هستم منم خوب جوان بودم و ترسیدم دستم رو کشیدم و خشکم زده بود و پشت سر هم روی دست خودم می زدم و رفتم به اتاق ملحفه ها گریه کردم ولی سریع هم برگشتم اما.

¤ شهید شده بود؟
بله !

¤ توی دورانی که در بیمارستان بودید خیلی عروج دیدی کدومش از همه مقدس تر بود؟
همشون یادمه، سخته بگم ،کدوم اونی که روی مین رفته بود یا اونی که شیمیای شده بود، یااونهای که شکمشون دریده شده یا بی دست و پاها یا تکه تکه شده ها رو بگم، موقع احتضار به فکر خودشون هم نبودن می گفتن« حجاب شما از خون ما با ارزش ترره» خیلی از صحنه های ایثار رزمندگان بیان نشده. ندیده فیلم می سازن و یه خانوم با آرایش و گریم و هزار تا چیز دیگه ، چند بچه بسیجی و سپاهی چاق و تپل نشون شما می دن ولی عده معدودی خوب و فربه بودن اکثرا از بس توی جبهه روزه بودن مثل برگ کاغذ بودن اما با اراده بسیار قوی مثل بلا تشبیه ابوالفضل قاسم و...

¤شما هنوز هم از جنگ تا الان امدادگر هستید؟
اگر خدا قبول کنه من در مواقع ضروری توی مطب در امر درمان به خواهران کمک می کنم.

¤ منظورم پرستاری از همسر رزمنده تون است؟
من خدمتکار شونم و همکار توی کارهای منزل پدرم مارو بعضی روزهای تعطیل مهمون می کنن. آشپزی شون عالیه همیشه از خدا می خوام که دخترم هم مثل من خوشبخت بشه البته همه دختر خانومها

¤خب حالا که بحث از دختر خانم ها شد این سوال را بپرسم، شما یه دختر جوان بودید با آن روحیه، حالا هم یه دختر جوان دارید اگر شمارا یک پلی با واسطه ای بین خانم موسوی سال 61 و دخترتان در سال 86 بدونیم از اون موسوی چی به این دختر می رسد؟
چیزی که باید برسد با آنچه که هست فرق دارد. من خیلی کارها را باید انجام می دادم که غفلت کردم. از اینکه گفته باشم من و دخترم فرق زیادی داریم و یا بگم من اینجوری بودم ولی دخترم نباید این سختی رو به فرض بکشد اینها همه اش غفلت ما از این نسله، ولی تا حدی سعی کردم که با حقایق آشناش بکنم. من برای نمازخواندن و پوشش اجباری نکردم. ولی بهش نشون دادم متانت و عفاف چقدر مایه آسایش وآرامش است و شاید باز هم کم کاری کردم. من که به منزله یک پل اگر باشم باید عابر خودم را خوب هدایت کنم تا بهش آسیب نرسد تا راه رو هم بتواند با آگاهی پیدا کند من اینقدر درک کردم.

¤ از شهید روزی طلب الان چه احساسی دارید؟
شنیدین می گن حجت من بر مسلمانی این است، منم یه راهبر داشتم او هم روحانی بود هم دانشجوی الکترونیک، از بچه های زرنگ و مومن و انقلابی

¤ درپایان از نقش زنان در جنگ بگید ؟
اونایی که من دیدم هم مرد بودن هم زن یعنی شیر زنانی بودن که مردان به پای بعضی از اونها نمی رسیدن توی همه چیز سبقت بود نه مثل الان توی طلا ، لباسو، خونه ، زندگی و شهرت همه گمنام موندن و پر کشیدن و کاش ماهام بتونیم به اونا برسیم.


[ پنج شنبه 88/2/31 ] [ 1:51 صبح ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By salehon :.

درباره وبلاگ

خورشید اینجا عشق اینجا گنج اینجاست/ مهمانسرای کربلای پنج اینجاست/ این خاک گلگون تکه ای از آسمان است/ اینجا عبادتگاه فوجی بی نشان است
موضوعات وب
طراح قالب
امکانات وب


بازدید امروز: 134
بازدید دیروز: 172
کل بازدیدها: 937368