جبهه - شلمچه قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
منوی اصلی
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :61
  • بازدید دیروز :137
  • کل بازدید :914206
  • تعداد کل یاد داشت ها : 209
  • آخرین بازدید : 96/3/2    ساعت : 1:24 ع
درباره ما
سعید(یک بجا مانده)[757]

خورشید اینجا عشق اینجا گنج اینجاست/ مهمانسرای کربلای پنج اینجاست/ این خاک گلگون تکه ای از آسمان است/ اینجا عبادتگاه فوجی بی نشان است

ویرایش
جستجو

آلبوم دفاع و شهادت
مطالب پیشین
نـــوای وبــــــلاگ
آرشیو مطالب
صفحات اختصاصی
لوگوی دوستان
وصیت شهدا
وصیت شهدا
ابر برچسب ها
شهداء و ایثارگران ، دفاع مقدس ، اهل بیت (ع) ، شلمچه ، شهید ، شهدا ، شهادت ، جبهه ، شهید همت ، شهید خرازی ، عمومی ، اروند رود ، اروند ، بسیجی ، بسیج ، ام الرصاص ، خرمشهر ، چفیه ، سنگر ، شهید علمدار ، شهید گمنام ، شهید محمود کاوه ، ‏عطش ، عشق ، شهید آوینی ، عملیات خیبر ، کربلای چهار ، لشکر 25 کربلا ، هفته دفاع مقدس ، عملیات الی بیت المقدس ، عملیا رمضان ، علمدار عشق ، علمدار جبهه ها ، عاشورا ، ظلائیه ، طواف ، شیعه ، شهیدفهمیده ، شهیدان محمدزاده ، شهیدان ، شهید مهتدی ، شهید مزدستان ، شهید محمد بروجردی ، شهید گمنام محمد ابراهیمی ، شهید کلهر ، شهید کاوه ، شهید کاظمی ، شهید عبداله میثمی ، شهید صیاد شیرازی ، شهید شالباف ، شهید حجت الله نعیمی ، شهید چمران ، شهید باقری ، شهدای گمنام خوشواش ، شهدای گمنام ، سید محتبی علمدار ، سید شهیدان اهل قلم ، سوم خرداد ، سردار هور ، سردار علی هاشمی ، سردار شهید ناصر بهداشت ، زید ، زهرای اطهر ، رهبر ، رمضان در جبهه ، رزمنده ، دشت عباس ، خمپاره ، خط مقدم ، خط سرخ ، جنوب ، جنگ تحمیلی ، جنگ ، جفیر ، خاکریز ، خاک شلمچه ، خاطرات جبهه ها ، حماسه ، حسین خرازی ، حاج حسین خرازی ، حاج حسین بصیر ، جانبازان شیمیایی ، جاماندن ، تنگه چهار زبر ، تفحص ، تشنه ، ترکش ، تخریب چی ، تخریب ، تحویل سال ، پلاک ، بوارین ، اسلام آباد ، انقلاب اسلامی ، امّ الرّصاص ، امدادگر ، ابوالخصیب ، اباعبدالله ، آزادگان ، آبادان ،

تا چفیه به دور گردن اندازی

می جنگی و مثل شیر می تازی

می جنگی و باز آسمانها را

معراج و تمام کهکشانها را

با همت خویش نور می بخشی

یا در شب جبهه شور می بخشی

می جنگی و جبهه شور می گیرد

با رزم تو کرخه نور می گیرد

می جنگی تا خدا به دست آری

بی واهمه سر به دار بسپاری

سر را کف دست خویش می گیری

جان می بازی ولی نمی میری

بی ترس از آنچه در سبو داری

آماج گلوله سینه می سپاری

در حادثه با کسی نمی سازی

حلاجی و روی دوش خود داری

بقیه در ادامه مطلب...


برچسب ها : شهید  , شهادت  , شلمچه  , جبهه  , چفیه  ,


      
می‌شود نیم نگاهی به روزهای پس از جنگ انداخت؛ البته از زاویه‌ای دیگر. آنچه می‌آید،
نگاهی‌ست به برخی اتفاقاتِ روزهای غربت .





* لاغر و شکسته، روی ویلچر. انگاری نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو؛ سلام کرد و ضبط را گرفت جلویش.
: لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده، از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید؟
نگاه کرد.
: خاطره؟ من هیجده سال روی این صندلی چرخ دار هستم؛ خوبه؟
* استاد روپوش سفید و تمیزی پوشیده بود تا گرد گچ روی لباسش ننشیند. صدایش سخت به ما که ته کلاس نشسته بودیم، می‌رسید.
می گفت: تمام عضلات بدن از مغز دستور می گیرن. اگر ارتباط مغز با اعضا قطع بشه؛ اعضا هیچ حرکتی نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند، کاملاً غیر ارادی و نامنظم خواهد بود.
حرفش که به این جا رسید، یکی از دانشجوها که مُسن تر از بقیه بود و همیشه ساکت، بلند شد. گفت: ببخشید استاد! وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشم هایش برد، تا یک دقیقه الله اکبر می گفت. 
* نه پلاکی، نه کارتی، نه نامه ای؛ مانده بودیم استخوان هایی که پیدا شده، مال بچّه هاست، یا عراقی ها.
آن جایی که تفحّص می کردیم، هم عراقی بود، هم ایرانی. صدای یکی از بچّه ها بلند شد.
:یا حسین... بچّه های خودمون‌اند...
دویدیم سمتش.
:از کجا فهمیدی؟
خاک را از روی چیزی که توی دستش بود، پاک می کرد.
گرفت به طرف مان و گفت: از عکس امام.
* می‌خواستند سینه‌اش را بشکافند برای ترکش‌هایی که کنار قلبش بود. دکتر می‌خندید و شوخی‌ می‌کرد. می‌گفت:آدم‌ها، روح‌شان موقع بی‌هوشی خودش را نشان می‌دهد. کار خلافی که نکردی؟ توی بی‌هوشی اعتراف می‌کنی‌ها...
گفت:الله‌اکبر... سبحان‌الله...
از وقتی بی‌هوش شد، خودش را نشان داد.
:الله اکبر...سبحان الله...
* نامه نوشته بود؛ از جبهه.
«از روزی که ازت جدا شدم،‌ یک ساعت هم وقت ندارم برایت تلفن کنم، چه برسد که نامه بنویسم. هیجده گردان‌ به ما مربوط است؛ منظورم آموزش‌شان است. از ساعت شش تا ده صبح هم پنج گردان را مانور می بریم.
... تو چرا نامه نمی‌نویسی برایم؟ خیلی از تو و خانواده و خانه نگرانم. نمی‌دانم وضع‌تان در چه حالی است. باور کن خیلی ناراحت هستم که آیا گرسنه‌اید؟ نفت دارید؟ مریض نیستید؟پول دارید؟...
خدایا! خدایا! فقط تو می دانی و بس که در جیبم فقط ده تومان پول دارم...»
* بعد از مدّت‌ها رفتم ملاقات رفقا.
دیدم سیّد خوابیده روی تخت. لاغر و تکیده. تمام موهای سرش ریخته بود.
جلوتر رفتم.
تخت کناری‌اش خالی بود؛ خالی و مرتب.
سیّد خندید و گفت: بالاخره«بله» رو بهش گفتن؛ دیشب عروسی‌اش بود.
ایستاده بودم و نگاه‌شان می‌کردم؛ سیّد را و تخت خالی را.
* ساعت هفت و نیم صبح بود: خرداد 68.
بردندمان بیرون برای آمار. به قول خودشان خمسه خمسه جلوی آسایشگاه نشاندندمان. سربازی به اسم یونس صدایم زد و گفت:یالّا بیا آشغال‌ها رو از توی حموم ببر.
رفتم. خودش هم پشت سرم وارد حمام شد.
چشم‌هایش پر از اشک بود. گفت: ای کاش رهبر ما می‌مُرد و رهبر شما زنده می‌ماند. من و پدرم مقلّد امام بودیم. اگر این‌ها بفهمند، ما رو اعدام می‌کنند.
گفتم: یعنی چه...؟
: امام خمینی رفت.
سرش را گذاشت روی شانه‌ام و سیر گریه کرد. سرباز عراقی بود.
منبع :ماهنامه شمیم عشق



برچسب ها : شهید  , جنگ  , جبهه  , ترکش  , گردان  , ‏ قطع نخاع  , ویلچر  ,


      

 

 سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر
بر حماسه آفرینان بی ادعای هشت سال دفاع مقدس مبارک باد

 

بنام خدا
با سلام به همه دوستان همراه و همدل
در این پست مصاحبه خواهر جانباز فاطمه السادات موسوی ، امدادگر دفاع مقدس و مدیر وبلاگ گروهی فصل انتظار و وبلاگ سجاده ای پر از یاس و چند وبلاگ دیگر را به نقل از نشریه صبح صادق مورخه 7 خردادماه 1386 برای شما خوبان در نظر گرفتم . امیدوارم با مطالعه این گفتگو به گوشه ای از حضور حماسی زنان ایرانی در عرصه دفاع مقدس پی ببرید .
از خدواند متعال شفای عاجل برای همه جانبازان گرانقدر و این خواهر محترمه مسئلت دارم .

از زبان فرزند: مادرم درسال 1344 در شهر شیراز در خانواده سادات متولد شد. او همیشه از حضرت زهرا (س)عاشقانه یاد می کنه. من درست موقعیت اون موقع ایشونو درک نکردم .اون برای دینش واعتقاداتش مبارزه می کرده وقتی از دیگران تعریف اون روزهارو که توی جبهه بودن می شنوم که یه شیر زن بودن راستش یه حس غرور بهم دست می ده. خیلی هست که بشه توی یه میدان جنگ به راحتی و بدون ترس از مرگ زندگی کرد. الان می بینم که واسه خودم یه مادر که نه بلکه یه دوسته یه سنگ صبور، یه نفر که هنوزنشناختمش. به یه جایی وصله که راستش بعضی مواقع منم ازش در حیرتم.
بعد از جنگ هم ما 4 سال آبادان بودیم مادرم اونجا سال سوم و چهارم دبیرستان رو شبانه خواندن، هم خانه داری می کرد هم درس می خواند. بعد ادامه دادند و سال اول حسابداری بود که به خاطر بیماری و تجویز پزشک انصراف داد.مادرم چند تا روحیه شاخص داره. یکی استشهاده یعنی متعلق به خودش نیست، مامان کمتر می زاره کسی ازش سر در بیاره! برای همین مصاحبه هم یک خوابی باعث شد بپذیرن والا به هیچ وجه حاضر نمی شد از خودش بگه.

¤چطور شد در ایام نوجوانی روانه جبهه شدید و نحوه اعزام شما چگونه بود؟

خودم دوست داشتم. در راهپیمایی های زمان انقلاب شرکت کردم اما لیاقت نداشتم کاری خاص بکنم. دوست داشتم به گونه ای دینمو ادا کنم که آخرش هم نشد. من یه دختر جسور بودم. همین منو بیشتر سوق می داد برم جایی که همش ترس و استرس هست. من توی کلاسهای بسیج خیلی اذیت می کردم مثلا برادری که مسئول رزم شبانه بود من اونو خلع سلاح می کردم.
به همراه پنج نفراز خواهران از شیراز دو بار برای اعزام به جبهه رفتیم نشد. امام جمعه تا فهمیدند شخصا جلوی رفتن من و پنج تا از دوستان انجمنی و بسیجی را به جبهه گرفتند چون دختر بودیم.

¤ خوب بالاخره چطور اعزام شدید؟
چند خواستگاربرای من آمدن و من جواب رد دادم. با دوستم این فکرو کردیم که با ازدواج میشه برنده شد و به جبهه رفت آقا داماد رو به شرط بردن به خط مقدم جبهه مجبور می کنیم تا بله بگیم البته شاید دیوانگی حسابش کنین ولی این تصمیم ما بود چند تا خواستگار روحانی داشتم که شهیدهم شدند. با شرط من موافق بودن اما تا پای عمل رسید جا زدند من هم رد کردم. ولی آقامون خودشون پیشنهاد دادن بیا بریم آبادان انگار خدا برای من فرستاده بودش. ما هم بعد از یه هفته که عقد کردیم رفتم توی لیست انتظار تا 4ماه پنج شهید توی خانواده دادیم مرتب ازدواج ما عقب می افتاد. تا بالاخره اول بهمن61 ازدواج کردم و7 بهمن به آبادان رفتم. در منزل شرکتی که به پدرم تعلق داشت. ساکن شدیم آنجا ابتدا کار خاصی نمی کردم. بعد حاجی رو قسم دادم که اجازه بده من یه کاری بکنم. منو به بیمارستان معرفی کردن خدمتکاری می کردم دل خودمان رو صابون می زدیم که در جبهه مقدمیم .بین ما فقط یه شط آب اروند بود.اولش بیمارستانهای آیت ا... طالقانی، امام و شرکت نفت ولی بعد به بیمارستان شهید بهشتی هم می رفتم. چون یه کم دور تر از شط بود کمتر تخریب داشت و مجروح ها رو اونجا انتقال می دادن و بعد هم اعزام می شدند به اهواز دو سال آبادان بودیم.

¤پس امدادگر رزمنده ها شدید؟ پرستاری از سربازان امام خمینی توفیق کمی نبود!
اگر راستش را بخواهی رزمنده ها به ما امداد می دادند .آنجا یه در بهشت بود. همون باب شهادت ولی به قولی همه کس رد نمی شدن
!

¤خوب آن سن و آن همه مجروح چطور باروحیه تون سازگاری داشت؟ یک نو عروس و خون و خاک!؟

خوب ماه عسل خوبی بود. من اصلا بهش فکر نمی کردم .هر کسی هم می گفت عصبانی می شدم.

¤گویا توآبادان یه فرزندتون شهید شد میشه از اون بگید؟
قربونی حضرت علی اصغر شد. یه روزی توی حیاط خونه مون خمپاره خورد من آسیب دیدم و دوباره توی بیمارستان هم توی اتاق عمل که بودیم منو موج گرفت و.....

¤ پس همونجا جانباز شدید؟
بله، خواست خدا بود. بعدش دچار یه وضع بخصوصی شدم. می آمدم معالجه و بر می گشتم. تا اینکه آبادان رو هم شیمیایی زدن. همه رو بیرون کردن. منم آمدم ماهشهر. بعد هم شیراز. ولی دوباره برگشتیم سال 63 بعدش چون همسرم مریضی اعصاب داشت آمدیم شیراز اما ایشون منو گذاشت و برگشت. ایشون از بهمن 59 تا 64 اونجا بودن، بعد منتقل شدیم اهواز اما نشد چون منزلی که باید می رفتیم دست جنگزده هایی مثل خودمون بود نشد بریم پس آمدیم شیراز و در شیراز هم زندگی مستاجری و...
یک معجزه که از دعای مادرم بود از آبادان بگم تمام خانه های اطراف ما را موشک باران کرده و ویران شده بودبجز منزل ما بچه های سپاه شبها می آمدند خانه ما می خوابیدند خانه ما شده بود خوابگاه! به قول شهید یعقوب پورحاجی شده بود امامزاده فاطمه! یک نخل بزرگ در حیاط همسایه ما بود که بعضی وقتها بچه ها برای دیده بانی بالای آن می رفتند. یک روز صبح زود که حاج آقا می رفت ماموریت من دوتا اتفاق پشت سر هم برایم پیش آمد اول یه گلوله خمپاره به درخت نخل خورد به جای اینکه به روی خانه ما بیفتد افتاد یه متر آن ورتر بعد هم ساعت 11 که داشتم نهار آماده می کردم که با خودم به بیمارستان ببرم یه گلوله از کنار بینی ام رد شد که گرماشو هنوز حس می کنم و خورد به در چوبی خانه و فرو رفت و دود کرد و من را تا آخر عمر بی نصیب کرد؟ تیر را هنوز دارم.

¤ از جانبازی تون بگید ؟
نه چیزی نیست.همش همینه البته تمام دفاتر ما توی بیمارستان سوخته و مدرکی که باب بنیاد باشه ندارم.

¤ خاطره ای از دوران امدادگری و پرستاری زمان جنگ تعریف کنید.
یه عده از بچه های رزمنده را به بیمارستان آوردند. همه زخمی بودن من هم دوتا از آنهارو سرویس اولیه می دادم، سرم وآمپول کزاز و مسکن و زخم بندی و آتل سر پایی. به یکی از اینها که دستش جلوی شکمش بود گفتم دستتو بردار تا پانسمان کنم. جایی هم برای بستری نداشتیم و خودش با روحیه بالا سرپا ایستاده بود، می گفت به جان خودم نمی شود. من گفتم جان امام دستتو بردار اونم برداشت. من خودم را نمی بخشم تا دستشو برداشت روده هاش ریخت بیرون من از شدت ترس می لرزیدم فقط خدا کمکم کرد که زود کف زمین خواباندمش و دکتر که می دید می گفت همه چیزو بریز داخل شکم هنوز لای ناخونم حس می کنم خون بچه هاست هنوز پاک نشدند برای همین شبها خواب ندارم می روم توی اون عالم که چرا نتونستم کاری بکنم که مفید باشه چرا من هم پزشک نبودم. من یه جورایی کم عقل بودم موقعی بود که شلمچه و اطراف خرمشهر و بعدشم اروند کنار خیلی مجروح داشت با هلی برد به شهرهای دیگه منتقل می کردند. بعضی از آنها را آبادان عمل جراحی می کردند. من به همراه دوتا از خواهران بسیج بودیم مثلا بعضی وقتها از فرط خونریزی تشنگی به اونها فشار می آورد مخصوصا کوچکترها ما هم با دستمال گاز استریل دهان آنها را نم می کردیم یکی از روزها که دیرم هم شده بود یه پاسدار توی صف روی زمین خوابیده بود که تشنه بود و لباشو بهم می زد ولی چشمش بسته بود من تا آمدم گاز رو بذارم روی لبهاش یه مرتبه دستش به دستم خورد انگار فکر می کرد از نزدیکانش هستم منم خوب جوان بودم و ترسیدم دستم رو کشیدم و خشکم زده بود و پشت سر هم روی دست خودم می زدم و رفتم به اتاق ملحفه ها گریه کردم ولی سریع هم برگشتم اما.

¤ شهید شده بود؟
بله !

¤ توی دورانی که در بیمارستان بودید خیلی عروج دیدی کدومش از همه مقدس تر بود؟
همشون یادمه، سخته بگم ،کدوم اونی که روی مین رفته بود یا اونی که شیمیای شده بود، یااونهای که شکمشون دریده شده یا بی دست و پاها یا تکه تکه شده ها رو بگم، موقع احتضار به فکر خودشون هم نبودن می گفتن« حجاب شما از خون ما با ارزش ترره» خیلی از صحنه های ایثار رزمندگان بیان نشده. ندیده فیلم می سازن و یه خانوم با آرایش و گریم و هزار تا چیز دیگه ، چند بچه بسیجی و سپاهی چاق و تپل نشون شما می دن ولی عده معدودی خوب و فربه بودن اکثرا از بس توی جبهه روزه بودن مثل برگ کاغذ بودن اما با اراده بسیار قوی مثل بلا تشبیه ابوالفضل قاسم و...

¤شما هنوز هم از جنگ تا الان امدادگر هستید؟
اگر خدا قبول کنه من در مواقع ضروری توی مطب در امر درمان به خواهران کمک می کنم.

¤ منظورم پرستاری از همسر رزمنده تون است؟
من خدمتکار شونم و همکار توی کارهای منزل پدرم مارو بعضی روزهای تعطیل مهمون می کنن. آشپزی شون عالیه همیشه از خدا می خوام که دخترم هم مثل من خوشبخت بشه البته همه دختر خانومها

¤خب حالا که بحث از دختر خانم ها شد این سوال را بپرسم، شما یه دختر جوان بودید با آن روحیه، حالا هم یه دختر جوان دارید اگر شمارا یک پلی با واسطه ای بین خانم موسوی سال 61 و دخترتان در سال 86 بدونیم از اون موسوی چی به این دختر می رسد؟
چیزی که باید برسد با آنچه که هست فرق دارد. من خیلی کارها را باید انجام می دادم که غفلت کردم. از اینکه گفته باشم من و دخترم فرق زیادی داریم و یا بگم من اینجوری بودم ولی دخترم نباید این سختی رو به فرض بکشد اینها همه اش غفلت ما از این نسله، ولی تا حدی سعی کردم که با حقایق آشناش بکنم. من برای نمازخواندن و پوشش اجباری نکردم. ولی بهش نشون دادم متانت و عفاف چقدر مایه آسایش وآرامش است و شاید باز هم کم کاری کردم. من که به منزله یک پل اگر باشم باید عابر خودم را خوب هدایت کنم تا بهش آسیب نرسد تا راه رو هم بتواند با آگاهی پیدا کند من اینقدر درک کردم.

¤ از شهید روزی طلب الان چه احساسی دارید؟
شنیدین می گن حجت من بر مسلمانی این است، منم یه راهبر داشتم او هم روحانی بود هم دانشجوی الکترونیک، از بچه های زرنگ و مومن و انقلابی

¤ درپایان از نقش زنان در جنگ بگید ؟
اونایی که من دیدم هم مرد بودن هم زن یعنی شیر زنانی بودن که مردان به پای بعضی از اونها نمی رسیدن توی همه چیز سبقت بود نه مثل الان توی طلا ، لباسو، خونه ، زندگی و شهرت همه گمنام موندن و پر کشیدن و کاش ماهام بتونیم به اونا برسیم.




برچسب ها : جبهه  , امدادگر  , آبادان  , خط مقدم  , خمپاره  , رزمنده  , خرمشهر  ,


      
 

قسم به نام شلمچه که لنگری ای عشق

ترنم شب میثاق سنگری ای عشق

دلم به یاد شمیمت بهانه می گیرد

بسان مهره ماری ، چه ره زنی ای عشق

به هر دری که زدم هاتفی ندایم داد

کلید حل معمای باوری ای عشق

دلیل ما به قیامت تویی و باز تویی

طریق غیر خدا را تو کافری ای عشق

تو حرف اول فتحی به جبهه رمز شدی

تو نام کامل زاهرای اطهری ای عشق

صفرعلی مرادی
 



برچسب ها : عشق  , شلمچه  , سنگر  , میثاق  , جبهه  , زهرای اطهر  , فتح  ,


      


پیامهای عمومی ارسال شده

+ شهیداستراتژیست‌‌جنگ،عاشق‌ خبرنگاری بود/ پسرک نحیفی که در روز تولدش امیدی به زنده ماندنش نبود حالا نام و تصویرش بر پهنه تاریخ ایران و کوچه ها و خیابانهای کشور نقش بسته است. خبرنگاری که در دوران دفاع مقدس به عنوان استراتژیست مهم جنگ لقب گرفت تا جایی که گفته می شد صدام از صدای او در پشت بی سیم وحشت داشت.



+ آقای خامنه‌ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند http://www.jahannews.com/vdcdoz0sjyt0o56.2a2y.html لطفاً کلیک کنید

+ حدیث روز امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام: درباره آیه "سهم خود را از دنیا فراموش مکن": [یعنى] سلامتى ، توانایى ، فرصت ، جوانى و شادابى‏‌ات را فراموش مکن ، تا با آنها ، آخرت را به دست آورى. متن حدیث: امام على علیه ‏السلام : فی قَولِ اللّه‏ِ عَزَّوَجَلَّ «وَ لاَ تَنسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنیا» : لا تَنسَ صِحَّتَکَ وَ قُوَّتَکَ وَ فَراغَکَ وَ شَبابَکَ وَ نَشاطَکَ اَن تَطلُبَ بِهَا الخِرَةَ ؛ (قصص،77)

+ روایت خواندنی از حضرت آیت الله بهجت(ره) ای کاش می‌نشستیم و درباره این که حضرت ولی‌عصر علیه‌السلام چه وقت ظهور می‌کند، باهم گفت‌و‌گو می‌کردیم، تا حداقل از منتظرین فرج باشیم. اشخاصی را می‌خواهند که تنها برای آن حضرت باشند. کسانی منتظر فرج هستند که برای خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه برای برآوردن حاجات شخصی خود. چرا ما حداقل مانند نصاری که در مواقع تحیر با انجیل ارتباط دارند، با آن حضرت ار



+ بیاد مادران شهدا

+ آقا سید هاشم حداد می فرماید : حضرت آقا (آقا سید علی قاضی) خیلی در گفتارشان و در قیام و قعودشان و به طور کلی در مواقع تغییر از حالی به حالتی دیگر , خصوص کلمه (یا صاحب الزمان) را بر زبان جاری می کردند. یک روز یک نفر از ایشان پرسیدند : آیا شما خدمت حضرت ولی عصر(عج)مشرف شده اید ؟!! فرمودند: کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمانش نیفتد... منبع:کتاب روح مجرد

+ قضا شدن نماز آیت الله نخودکی مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (معروف به نخودکی) در وصیت خود به فرزندش می گوید: اگر آدمی چهل روز به ریاضت و عبادت بی ارزش بپردازد ولی یک بار نماز صبح از او فوت شود، نتیجه آن چهل روز عبادت بی ارزش و هباء منصورا (نابود) خواهد شد. فرزندم بدان که در تمام عمرم تنها یک بار نماز صبحم قضا شد، پسر بچه ای داشتم که شب آن روز فوت شد. سحر گاه در عالم رویا به من گفتند که که این مصیبت

+ و باز هم هفته دفاع مقدس

+ همه اونایی که روزگاری در لشکر 25 کربلا به سر می بردند ناصر بهداشت رو می شناسند مخصوصاْ گردان حمزه ای ها که همه خودشون رو یه جورایی مدیون آقا ناصر می دونن. تصمیم گرفتم یه گریزی به احوالات آقا ناصر بزنم، تا حداقل یه حق کوچکی رو ادا کرده باشم...ادامه را در وبلاگ شلمچه مطالعه بفرمایید



+ شهادت نهمین اختر سپهر امامت و ولایت حضرت جوادالائمه(ع) بر تمامی اردتمندان حضرتش تسلیت و تعزیت باد .