سفارش تبلیغ
صبا
شلمچه
 
لینک دوستان

بنام خدا
دوستان عزیز سلام
نیمه ی شعبان از راه رسید . روزی که در آن مولدی پا به عرصه گیتی نهاد که آمدنش را رسول اعظم (ص) و ائمه اطهار (ع) بشارت داده بودند . مولودی که در اوان کودکی به اذن پروردگار از دیده ها غایب شد و به اذن خداوندی روزی ظهور خواهد کرد و جهانی را پر از عدل و داد خواهد نمود در حالی که پر از ظلم و ستم می باشد . ضمن تبریک این میلاد سراسر نور و سرور ، در این مجال بهتر آن دیدم یکی از دهها و یا صدها عنایاتی که از سوی آن حضرت به سربازانش اعم از رزمندگان ، آزادگان و جانبازان در طول دفاع مقدس و پس از آن مرحمت شده است را برای شما عزیزان بازگو نمایم . امیدوارم عنایات خاصه حضرت بقیةالله اعظم شامل همه ارادتمندان آن حضرت شود .

            

حجةالاسلام والمسلمین مرحوم ابوترابی ( رحمةالله علیه ) خاطره ای از دوران اسارتش نقل می کند که حاوی عنایتی از
امام زمان (عج) است :
اواخر سال 1360 در پادگان « الانبر» عراق مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم که حدود 28 نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند . معمولاً کسانی را که تازه به اردوگاه می آوردند ، بیشتر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار می دادند تا به قول خودشان زهر چشم بگیرند . بعد از نماز به دوستانم گفتم : باید به تازه واردی ها روحیه بدهیم و با صدای بلند سرود « ای ایران ای مرز پر گهر ... » را بخوانیم تا فکر نکنند اینجا قتلگاه است و متوجه بشوند که یک عده از هموطنانشان مثل آنها اسیرند . در حالی که می دانستیم اگر امشب این سرود را بخوانیم کتکش را فردا خواهیم خورد . بعد از مشورت با برادران ، سرورد را دسته جمعی و با صدای بلند خواندیم .
روز بعد ، افسر بعثی که خیلی آدم پستی بود ، آمد و حسابی کتکمان زد . بین اسیرانی که تازه آورده بودند ، جوانی بود که 19 سال سن ، 70 تا 80 کیلو وزن ، قد بلند و سرحال بود . طولی نکشید که علی اکبر با آن سلامتی جسمی اش مریض شد و بعد از یک سال ، وزنش به حدود 28 کیلو رسید . خیلی ضعیف و لاغر شده بود . از طرفی دل درد شدیدی هم گرفته بود . وقتی دل دردش شروع می شد ، دست و پا می زد و سرش را به دیوار می کوبید . ما هم دست و پایش را می گرفتیم تا به خودش آسیب نرساند .
اربعین امام حسین (ع) ، ( سال 60 یا 61 ) ما در اردوگاه موصل بودیم . پنج روزی به اربعین مانده بود پیشنهاد کردیم که اگر برادرها تمایل داشته باشند ، دهه ی آخر صفر را که ایام مصیبت و پر محنتی برای اهل بیت امام حسین (ع) است ، روزه بگیریم مشروط بر آن که ، آن هایی که مریض اند و روزه برایشان ضرر دارد ، روزه نگیرند . در هر آسایشگاهی با دو نفر صحبت کردیم ، بنا شد که وقتی بچه ها شب به آسایشگاه می روند ، هر کدام با عده ای از برادران مشورت کنند تا ببینیم دهه ی آخر را روزه بگیریم یا نه ؟ فردای آن روز فهمیدیم که همه ی بچه ها استقبال کردند و حاضرند تمام ده روز را روزه بگیرند . باز هم تأکید کردم آن هایی که مریضند یا چشمشان ضعیف است ، اصلاً و ابداً روزه نگیرند . شب اربعین رسید و همه ی برادرها که جمعاً 1400 نفر می شدند ، بدون سحری روزه گرفتند .
اردوگاه حالت معنوی خاصی گرفته بود ، آن هم روز اربعین امام حسین (ع) ، حدود ساعت 10 صبح بود که خبر دادند علی اکبر دل درد شدیدی گرفته و از درد به خود می پیچد . وارد سلولی که مخصوص بیمارها بود شدم . علی اکبر با آن ضعف جسمانی و صورت رنگ پریده اش به قدری وضعیتش بد بود که از درد می خواست سرش را به در و دیوار بزند . او را محکم گرفتیم تا آسیبی به خودش نرساند. آن روز دل درد علی اکبر نسبت به روزهای دیگر بیشتر شده بود . طوری که مآمورین بعثی وقتی که او را در این حال دیدند ، او را به بیمارستان بردند . بیشتر از دو ساعت بود که فریاد می زد ، از حال می ر فت و دوباره فریاد می کشید . همه ما از این که بالاخره مأمورین آمدند و او را به بیمارستان بردند ، خوشحال شدیم . حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که در ِ اردوگاه باز شد و صدای زمین خوردن چیزی همه را متوجه خود کرد . با کمال بی رحمی ، پستی و رذالت ، جسدی را مثل یک مرده یا چوب خشک روی زمین سیمانی پرت کردند و رفتند . طوری که اصلاً فکر نمی کردیم علی اکبر باشد . با عجله نزدیک در‌ ِ آسایشگاه رفتیم و علی اکبر را دیدیم که افتاده و تکان نمی خورد . همه دور او جمع شدیم و بی اختیار شروع به گریه کردیم . دو نفر علی اکبر را برداشتند . یکی سر او را روی شانه هایش گرفت و دیگری پای او را در دست گرفت و من هم زیر کمرش را گرفتم . علی اکبر آن قدر ضعیف و نحیف شده بود که وقتی سر و پاهایش را برمی داشتند ، کمرش خم می شد . او را از انتهای اردوگاه وارد سلول کردیم . دیدن این صحنه اشک و آه بچه ها را در آورده بود و اردوگاه مملو از غم و اندوه شده بود . علی اکبر را توی همان سلولی که باید بستری می شد بردیم ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود که همه باید داخل سلول هایشان می رفتند آن ساعت آمار می گرفتند و همه باید داخل سلولمان می رفتیم و درب را قفل می کردیم . طبق معمول آمار گرفتند و همه داخل سلول ها رفتیم ولی چه رفتنی ؟ اشک همه جاری بود و همه با حالت عجیبی که اردوگاه را فرا گرفته بود برای علی اکبر دعا می کردیم .

داخل آسایشگاه شماره سه بودیم . آسایشگاهها طرف شرق و غرب بودند و فاصله بین هر کدام صد متری می شد . داخل آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود ، قبل از اذان صبح اتفاقی افتاد .
یکی از برادرها به اسم محمد ، قبل از اذان صبح از خواب بیدار می شود و پیر مرد هم سلولی اش را بیدار می کند و می گوید : « آقا امام زمان (عج)
علی اکبر را شفا داد . » پیر مرد نگاهی به محمد می کند و می گوید : محمد خواب می بینی ؟ تو این طرف اردوگاه و او طرف غرب ، حتی با چشم هم همدیگر را نمی بینید چه رسد که صدای یکدیگر را بشنوید ! تو از کجا می گویی که امام زمان (عج) او را شفا داد ؟ محمد می گوید : خودتان خواهی دید . صبح درهای آسایشگاه که باز می شد ، همه باید به خط می نشستند و مأمورین بعثی آمار می گرفتند . آمار که تمام شد ، بچه ها متفرق می شدند . آن روز صبح به محض این که آمار تمام شد ، سیل جمعیت به طرف سلول علی اکبر هجوم بردند و فریاد زدند : « آقا امام زمان (عج) علی اکبر را شفا داده است ».
ما نیز با شنیدن این خبر ، مانند بقیه ، به سمت همان سلول رفتیم . بله! چهره علی اکبر عوض شده بود ، زردی صورتش از بین رفته بود و خیلی شاداب ، بشاش و سر حال شده بود و داشت می خندید . برادرها وقتی وارد سلول می شدند ، در و دیوار سلول را می بوسیدند و همین که به علی اکبر می رسیدند سر تا پای او را می بوسیدند و بعد خارج می شدند .
در طول ده سال اسارتمان ، مأمورین بعثی اصلاً اجازه ی تجمع نمی دادند و می گفتند : که اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است اما آن روز مأمورین بعثی هم می آمدند و این صحنه را می دیدند . آن قدر آن صحنه برایشان جالب بود که حتی مانع از تجمع بچه ها هم نمی شدند. صف طویلی از تعداد حدود 1400 نفر درست شده بود که می خواستند او را زیارت کنند . وقتی رفتم او را زیارت کردم ، گفتم : « علی اکبر چی شد ؟» گفت : « دیشب آقا
امام زمان (عج) عنایتی فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم . »
از سلول بیرون آمدم ، سراغ محمد که خواب دیده بود رفتم و جریان را از او پرسیدم . گفت : من از سن 18 - 19 سالگی ، هر شب قبل از خواب ، دو رکعت نماز
امام زمان (عج) را با صد مرتبه « ایاک نعبد و ایاک نستعین » می خوانم و می خوابم . قبلاً بعد از تمام شدن نماز ، فقط یک دعا می کردم که آن هم برای فرج آقا امام زمان (عج) بود ، فقط همین دعا . مقید بودم که بعد از نماز برای هیچ امری غیر از فرج حضرت دعا نکنم ، حتی در زمان اسارت برای پیروزی رزمندگان و نجات از این وضع هم دعا نکردم تا این که دیشب وقتی علی اکبر را به آن حال دیدم ، بعد از نماز شفای او را از آقا خواستم . قبل از اذان صبح خواب دیدم که در فضای سبز و خرمی ایستاده ام و به قلبم الهام شد که وجود مقدس آقا امام زمان (عج) از این نقطه عبور خواهند نمود . به این طرف و آن طرف نگاه می کردم ، ناگهان ماشینی از راه رسید جلو رفتم و دیدم که سیدی داخل ماشین نشسته است . سؤال کردم : « شما از وجود مقدس آقا خبری دارید ؟» فرمودند : « مگر نمی بینی نوری در میان اردوگاه اسرا ساطع است ؟» دیدم که از سلول علی اکبر ، نوری به صورت یک ستون که به آسمان پرتو افشانی می کند ، ساطع است و تمام منطقه را روشن کرده است . لذا یقین کردم که
امام زمان (عج) علی اکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و شفایش داده اند . وقتی از خواب بیدار شدم ، بشارت شفا گرفتن علی اکبر را دادم .
برگشتم به سلول علی اکبر و جریان را سؤال کردم ، گفت : در عالم خواب ، حضرت را زیارت کردم و شفای خود را از ایشان خواستم ، حضرت هم فرمودند : « انشاءالله شفا پیدا خواهی کرد !»
بعد از این اتفاق همه برادران با همان حالت معنوی روزه دار ، بی اختیار گریه کردند و به وجود مقدس آقا
امام زمان (عج) متوسل شدند . (برگرفته از کتاب عنایات امام زمان(عج) در هشت سال دفاع مقدس)


[ سه شنبه 86/6/6 ] [ 10:26 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By salehon :.

درباره وبلاگ

خورشید اینجا عشق اینجا گنج اینجاست/ مهمانسرای کربلای پنج اینجاست/ این خاک گلگون تکه ای از آسمان است/ اینجا عبادتگاه فوجی بی نشان است
موضوعات وب
طراح قالب
امکانات وب


بازدید امروز: 16
بازدید دیروز: 267
کل بازدیدها: 1013057