سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران
شلمچه
 
لینک دوستان
چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند کوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است .

به گزارش گروه دفاع مقدس خبرگزاری « مهر» : دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ التحصیل شد. چمران یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در کالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریکا - برکلی - با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

 فعالیتهای اجتماعی:
دکتر مصطفی چمران  از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی، در مسجد هدایت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می کرد و از اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت شرکت داشت . بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق در لوای یک گروه سیاسی  سخت ترین مبارزه ها و مسئولیتهای او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک ترین مأموریتها را در سخت ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

چمران در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه ریزی کرد و از موسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار می رفت که به دلیل این فعالیتها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می شود. او پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت ساز می زند و  به همراهی بعضی از دوستان مؤمن و همفکر ، رهسپار مصر می شود و مدت دو سال در زمان عبد الناصر سخت ترین دوره های چریکی و پارتیزانی را می آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته شده و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی را بر عهده می گیرد .

وی به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی گرایی ورای اسلام ، گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده نمود که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می شود، به جمال عبد الناصر اعتراض کرد . ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریا ن ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی توان به راحتی با آن مقابله کرد . چمران نیز با تأسف تأکید می کند که ما هنوز نمی دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. از آن پس به چمران و یارانش اجازه داده می شود تا در مصر نظرات خود را بیان کنند.

حضور در لبنان:
بعد از وفات عبد الناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می کند ، از این رو دکتر چمران رهسپار لبنان می شود تا چنین پایگاهی را ایجاد کند.

او به کمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پی ریزی می نماید . این سازمان درمیان توطئه ها و دشمنی های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده  کرده  ، در معرکه های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می رود و در طوفانهای سهمناک سرنوشت، به استقبال شهادت می تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبار ترین ستمگران روزگار، صهیونیزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرایان فالانژ، به اهتزاز در می آورد.

چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند کوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری  به یادگار گذاشته وهمیشه  در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته  است . شرح این مبارزات افتخار آمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابانهای داغ و بر دامنه کوههای مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.

چمران و انقلاب اسلامی ایران:
دکتر چمران با پیروزی انقلاب اسلامی بعد از 21 سال هجرت، به وطن باز می گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می گذارد. خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروههای پاسداران انقلاب در سعد آباد می کند. سپس در شغل معاونت نخست وزیری ، روز و شب خود را به خطر می اندازد تا سریع تر مسأله کردستان را فیصله دهد .او در قضیه فراموش ناشدنی « پاوه » قدرت ایمان و اراده آهنین  و شجاعت و فدا کاری خود را  بر همگان ثابت می کند . 

پس از این جرایانات ، فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد . فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت در آمدند وبا تکیه بر همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت، قدرت رهبری و برنامه ریزی دکتر چمران به  شکوهمند ترین قهرمانیها دست یافتند و  در عرض 15 روز همه شهر ها و راهها و مواضع استراتژیک کردستان را به تصرف درآوردند. بدین ترتیب کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی شتافتند.

دکترمصطفی چمران بعد از این پیروزی بی نظیر و بازگشت به تهران از طرف بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، امام خمینی (ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. وی در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش ، به یک سلسله برنامه های وسیع بنیادی  دست زد که پاکسازی ارتش و پیاده کردن برنامه های اصلاحی از این قبیل است .

شهید  چمران در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش را تغییر دهد. وی در یکی از نیایشهای خود بعد ازانتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می گوید: « خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می بینم که نمیتوانم از عهده آن به در آیم. تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برایم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.» 

چمران  سپس به نمایندگی حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا به طور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه نماید.

پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دوران حماسه ساز و پرتلاش دیگری آغاز می شود . دکتر چمران در آن دوران  نمونه کامل ایثار، شجاعت و در عین فروتنی و کار مداوم و بدون سر و صدا و فقط برای رضای خدا بود . او بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش سریع آنها به شهر ها و روستا ها و مردم بی دفاع ، نتوانست آرام بگیرد و به خدمت امام امت رسید و با اجازه ایشان و به همراه مقام معظم رهبری ، آیت الله  خامنه ای که در آن زمان  نماینده دیگر امام در شورای عالی دفاع و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بود ، به اهواز رفت. از آنجایی که او همیشه خود را در گرداب خطر می افکند و هراسی از مرگ نداشت، از همان بدو ورود دست بکار شد و در شب اول حمله چریکی ای را علیه تانکهای دشمن که تا چند کیلومتری شهر اهواز پیشروی کرده بودند، آغاز کرد.

مصطفی چمران گروهی از رزمندگان داوطلب را  به گردخود جمع کرد وبا تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کمکم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگهای نامنظم یکی از این برنامه ها بود، که به کمک آن جاده های نظامی به سرعت و در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یکصد متر در مدتی کوتاه ، آب کارون را به طرف تانکهای دشمن روانه ساخت، بطوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتری عقب نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند.  این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سردشمنان به دور کرد .

یکی دیگر از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود. چیزی که ابر قدرتها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر به وجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر  برود ولی به علت  خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بار نیروهایی بین دویست تا یک هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد . آنان به کمک دیگر برادران خود توانستند در جنگی نا برابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدتها مقاومت کنند.

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، رژیم بعث عراق  سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانکهای حزب بعث  شهر را در محاصره گرفتند . روز سوم تعدادی از آنها توانستند به داخل شهر راه یابند. گزارش مهر همچنین می افزاید : دکتر چمران از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت بر آشفته بود، با فشار و تلاش خود ومقام معظم رهبری  ، ارتش را آماده ساخت که برای اولین بار دست به یک حمله خطرناک وحماسه آفرین و نابرابر بزنند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازمان دهی کرد و با نظامی نو و شیوه ای جدید از جانب جاده اهواز سوسنگرد به دشمن یورش بردند.

شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می شتافت که در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند وخود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ در این هنگام بود که نبرد سختی در گرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانکها به او حمله کردند و او نیز  در مصاف با دشمن متجاوز، از نقطه ای به نقطه دیگر و از سنگری به سنگردیگر می رفت. کماندوهای دشمن او را به زیر رگبار گلوله های خود گرفته بودند، تانکها به سوی او تیر اندازی می کردند و او شجاعانه و بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می داد.

در این درگیری همرزم  چمران به شهادت رسید و اویک تنه به نبرد خود ادامه می داد و به سوی دشمن حمله می برد.  تا آنکه در حین « رقصی چنین در میانه میدان» از دوقسمت پای  چپ زخمی شد. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد و به غنیمت گرفت .  او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود به داخل کامیون نشست واز دایره محاصره خارج شد .

دکتر چمران با همان کامیون خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد. اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند وبعد از آن به مقر ستاد جنگهای نا منظم رفت و دوباره با پای زخمی و دردمند به کار خود پرداخت. حتی در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهید فلاحی، فرمانده لشگر92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران (شهید محلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد .او در همان حال و همان شب پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله اکبر را مطرح کرد.

شهید چمران به رغم اسرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش ، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگهای نا منظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد . تمام مدت را در همان ستاد گذراند،  در کنار بسترش و در مقابلش نقشه های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می نگریست و مرتب طرحهای جالب و پیشنهاد های سازنده در زمینه های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می داد.

چمران پس از زخمی شدن، اولین بار برای دیدار با امام امت و بیان گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادهای خود را ارائه داد. حضرت امام (ره) نیز پدرانه و با ملاطفت خاصی  رهنمودهای لازم را ارائه می داد.

دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج می برد و تلاش می کرد که باارائه پیشنهادها و برنامه های ابتکاری حرکتی بوجود آورد. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه های الله اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است رسانده تا ارتباطات شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. به گزارش مهر بالاخره در سی و یکم اردیبهشت ماه 1360، با یک حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگ ترین پیروزی تا آن زمان بود.

شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پا به ارتفاعات الله اکبر گذاشت؛ در حالی که دشمن  هنوز در نقاطی مقاومت می کرد او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد با تعدادی از یاران خود توانستند با فدا کاری و قدرت تمام تپه های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف در درآورند .

پس از پیروزی ارتفاعات الله اکبر، چمران  اصرار داشت نیروهای ایرانی هرچه زودتر، قبل از این که دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، بسوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و خود او طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری رزمندگان جان بر کف ستاد جنگهای نا منظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.

شهادت :
در سی ام خرداد ماه 1360 یعنی یک ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله اکبر، چمران در جلسه فوق العاده شورای عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک و سکون نیروهاانتقاد کرد و پیشنهاد های نظامی خود را از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای عالی دفاع بود که  در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود.

 در سحر گاه سی و یکم خرداد 1360 ، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران بشدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند . در لحظه حرکت، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: « همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین (ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او(رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او آماده حرکت به جبهه است.»

بطرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار همدیگر را دیدند وبه حرکت ادامه دادند تا اینکه به قربانگاه رسیدند .

چمران  همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده شان را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پر نور و چهره ای نورانی و دلی مالا مال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگرخدا ما را هم دوست داشته باشد، می برد.»

خداوند ثابت کرد که او را نیز دوست دارد و به سوی خود فرا خواند. چمران در آن منطقه در حین سرکشی به مناطق و خطوط مقدم  بر اثر اثابت ترکش خمپاره های دشمن به شهادت رسید .


[ یکشنبه 88/3/31 ] [ 1:40 صبح ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]

 

 سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر
بر حماسه آفرینان بی ادعای هشت سال دفاع مقدس مبارک باد

 

بنام خدا
با سلام به همه دوستان همراه و همدل
در این پست مصاحبه خواهر جانباز فاطمه السادات موسوی ، امدادگر دفاع مقدس و مدیر وبلاگ گروهی فصل انتظار و وبلاگ سجاده ای پر از یاس و چند وبلاگ دیگر را به نقل از نشریه صبح صادق مورخه 7 خردادماه 1386 برای شما خوبان در نظر گرفتم . امیدوارم با مطالعه این گفتگو به گوشه ای از حضور حماسی زنان ایرانی در عرصه دفاع مقدس پی ببرید .
از خدواند متعال شفای عاجل برای همه جانبازان گرانقدر و این خواهر محترمه مسئلت دارم .

از زبان فرزند: مادرم درسال 1344 در شهر شیراز در خانواده سادات متولد شد. او همیشه از حضرت زهرا (س)عاشقانه یاد می کنه. من درست موقعیت اون موقع ایشونو درک نکردم .اون برای دینش واعتقاداتش مبارزه می کرده وقتی از دیگران تعریف اون روزهارو که توی جبهه بودن می شنوم که یه شیر زن بودن راستش یه حس غرور بهم دست می ده. خیلی هست که بشه توی یه میدان جنگ به راحتی و بدون ترس از مرگ زندگی کرد. الان می بینم که واسه خودم یه مادر که نه بلکه یه دوسته یه سنگ صبور، یه نفر که هنوزنشناختمش. به یه جایی وصله که راستش بعضی مواقع منم ازش در حیرتم.
بعد از جنگ هم ما 4 سال آبادان بودیم مادرم اونجا سال سوم و چهارم دبیرستان رو شبانه خواندن، هم خانه داری می کرد هم درس می خواند. بعد ادامه دادند و سال اول حسابداری بود که به خاطر بیماری و تجویز پزشک انصراف داد.مادرم چند تا روحیه شاخص داره. یکی استشهاده یعنی متعلق به خودش نیست، مامان کمتر می زاره کسی ازش سر در بیاره! برای همین مصاحبه هم یک خوابی باعث شد بپذیرن والا به هیچ وجه حاضر نمی شد از خودش بگه.

¤چطور شد در ایام نوجوانی روانه جبهه شدید و نحوه اعزام شما چگونه بود؟

خودم دوست داشتم. در راهپیمایی های زمان انقلاب شرکت کردم اما لیاقت نداشتم کاری خاص بکنم. دوست داشتم به گونه ای دینمو ادا کنم که آخرش هم نشد. من یه دختر جسور بودم. همین منو بیشتر سوق می داد برم جایی که همش ترس و استرس هست. من توی کلاسهای بسیج خیلی اذیت می کردم مثلا برادری که مسئول رزم شبانه بود من اونو خلع سلاح می کردم.
به همراه پنج نفراز خواهران از شیراز دو بار برای اعزام به جبهه رفتیم نشد. امام جمعه تا فهمیدند شخصا جلوی رفتن من و پنج تا از دوستان انجمنی و بسیجی را به جبهه گرفتند چون دختر بودیم.

¤ خوب بالاخره چطور اعزام شدید؟
چند خواستگاربرای من آمدن و من جواب رد دادم. با دوستم این فکرو کردیم که با ازدواج میشه برنده شد و به جبهه رفت آقا داماد رو به شرط بردن به خط مقدم جبهه مجبور می کنیم تا بله بگیم البته شاید دیوانگی حسابش کنین ولی این تصمیم ما بود چند تا خواستگار روحانی داشتم که شهیدهم شدند. با شرط من موافق بودن اما تا پای عمل رسید جا زدند من هم رد کردم. ولی آقامون خودشون پیشنهاد دادن بیا بریم آبادان انگار خدا برای من فرستاده بودش. ما هم بعد از یه هفته که عقد کردیم رفتم توی لیست انتظار تا 4ماه پنج شهید توی خانواده دادیم مرتب ازدواج ما عقب می افتاد. تا بالاخره اول بهمن61 ازدواج کردم و7 بهمن به آبادان رفتم. در منزل شرکتی که به پدرم تعلق داشت. ساکن شدیم آنجا ابتدا کار خاصی نمی کردم. بعد حاجی رو قسم دادم که اجازه بده من یه کاری بکنم. منو به بیمارستان معرفی کردن خدمتکاری می کردم دل خودمان رو صابون می زدیم که در جبهه مقدمیم .بین ما فقط یه شط آب اروند بود.اولش بیمارستانهای آیت ا... طالقانی، امام و شرکت نفت ولی بعد به بیمارستان شهید بهشتی هم می رفتم. چون یه کم دور تر از شط بود کمتر تخریب داشت و مجروح ها رو اونجا انتقال می دادن و بعد هم اعزام می شدند به اهواز دو سال آبادان بودیم.

¤پس امدادگر رزمنده ها شدید؟ پرستاری از سربازان امام خمینی توفیق کمی نبود!
اگر راستش را بخواهی رزمنده ها به ما امداد می دادند .آنجا یه در بهشت بود. همون باب شهادت ولی به قولی همه کس رد نمی شدن
!

¤خوب آن سن و آن همه مجروح چطور باروحیه تون سازگاری داشت؟ یک نو عروس و خون و خاک!؟

خوب ماه عسل خوبی بود. من اصلا بهش فکر نمی کردم .هر کسی هم می گفت عصبانی می شدم.

¤گویا توآبادان یه فرزندتون شهید شد میشه از اون بگید؟
قربونی حضرت علی اصغر شد. یه روزی توی حیاط خونه مون خمپاره خورد من آسیب دیدم و دوباره توی بیمارستان هم توی اتاق عمل که بودیم منو موج گرفت و.....

¤ پس همونجا جانباز شدید؟
بله، خواست خدا بود. بعدش دچار یه وضع بخصوصی شدم. می آمدم معالجه و بر می گشتم. تا اینکه آبادان رو هم شیمیایی زدن. همه رو بیرون کردن. منم آمدم ماهشهر. بعد هم شیراز. ولی دوباره برگشتیم سال 63 بعدش چون همسرم مریضی اعصاب داشت آمدیم شیراز اما ایشون منو گذاشت و برگشت. ایشون از بهمن 59 تا 64 اونجا بودن، بعد منتقل شدیم اهواز اما نشد چون منزلی که باید می رفتیم دست جنگزده هایی مثل خودمون بود نشد بریم پس آمدیم شیراز و در شیراز هم زندگی مستاجری و...
یک معجزه که از دعای مادرم بود از آبادان بگم تمام خانه های اطراف ما را موشک باران کرده و ویران شده بودبجز منزل ما بچه های سپاه شبها می آمدند خانه ما می خوابیدند خانه ما شده بود خوابگاه! به قول شهید یعقوب پورحاجی شده بود امامزاده فاطمه! یک نخل بزرگ در حیاط همسایه ما بود که بعضی وقتها بچه ها برای دیده بانی بالای آن می رفتند. یک روز صبح زود که حاج آقا می رفت ماموریت من دوتا اتفاق پشت سر هم برایم پیش آمد اول یه گلوله خمپاره به درخت نخل خورد به جای اینکه به روی خانه ما بیفتد افتاد یه متر آن ورتر بعد هم ساعت 11 که داشتم نهار آماده می کردم که با خودم به بیمارستان ببرم یه گلوله از کنار بینی ام رد شد که گرماشو هنوز حس می کنم و خورد به در چوبی خانه و فرو رفت و دود کرد و من را تا آخر عمر بی نصیب کرد؟ تیر را هنوز دارم.

¤ از جانبازی تون بگید ؟
نه چیزی نیست.همش همینه البته تمام دفاتر ما توی بیمارستان سوخته و مدرکی که باب بنیاد باشه ندارم.

¤ خاطره ای از دوران امدادگری و پرستاری زمان جنگ تعریف کنید.
یه عده از بچه های رزمنده را به بیمارستان آوردند. همه زخمی بودن من هم دوتا از آنهارو سرویس اولیه می دادم، سرم وآمپول کزاز و مسکن و زخم بندی و آتل سر پایی. به یکی از اینها که دستش جلوی شکمش بود گفتم دستتو بردار تا پانسمان کنم. جایی هم برای بستری نداشتیم و خودش با روحیه بالا سرپا ایستاده بود، می گفت به جان خودم نمی شود. من گفتم جان امام دستتو بردار اونم برداشت. من خودم را نمی بخشم تا دستشو برداشت روده هاش ریخت بیرون من از شدت ترس می لرزیدم فقط خدا کمکم کرد که زود کف زمین خواباندمش و دکتر که می دید می گفت همه چیزو بریز داخل شکم هنوز لای ناخونم حس می کنم خون بچه هاست هنوز پاک نشدند برای همین شبها خواب ندارم می روم توی اون عالم که چرا نتونستم کاری بکنم که مفید باشه چرا من هم پزشک نبودم. من یه جورایی کم عقل بودم موقعی بود که شلمچه و اطراف خرمشهر و بعدشم اروند کنار خیلی مجروح داشت با هلی برد به شهرهای دیگه منتقل می کردند. بعضی از آنها را آبادان عمل جراحی می کردند. من به همراه دوتا از خواهران بسیج بودیم مثلا بعضی وقتها از فرط خونریزی تشنگی به اونها فشار می آورد مخصوصا کوچکترها ما هم با دستمال گاز استریل دهان آنها را نم می کردیم یکی از روزها که دیرم هم شده بود یه پاسدار توی صف روی زمین خوابیده بود که تشنه بود و لباشو بهم می زد ولی چشمش بسته بود من تا آمدم گاز رو بذارم روی لبهاش یه مرتبه دستش به دستم خورد انگار فکر می کرد از نزدیکانش هستم منم خوب جوان بودم و ترسیدم دستم رو کشیدم و خشکم زده بود و پشت سر هم روی دست خودم می زدم و رفتم به اتاق ملحفه ها گریه کردم ولی سریع هم برگشتم اما.

¤ شهید شده بود؟
بله !

¤ توی دورانی که در بیمارستان بودید خیلی عروج دیدی کدومش از همه مقدس تر بود؟
همشون یادمه، سخته بگم ،کدوم اونی که روی مین رفته بود یا اونی که شیمیای شده بود، یااونهای که شکمشون دریده شده یا بی دست و پاها یا تکه تکه شده ها رو بگم، موقع احتضار به فکر خودشون هم نبودن می گفتن« حجاب شما از خون ما با ارزش ترره» خیلی از صحنه های ایثار رزمندگان بیان نشده. ندیده فیلم می سازن و یه خانوم با آرایش و گریم و هزار تا چیز دیگه ، چند بچه بسیجی و سپاهی چاق و تپل نشون شما می دن ولی عده معدودی خوب و فربه بودن اکثرا از بس توی جبهه روزه بودن مثل برگ کاغذ بودن اما با اراده بسیار قوی مثل بلا تشبیه ابوالفضل قاسم و...

¤شما هنوز هم از جنگ تا الان امدادگر هستید؟
اگر خدا قبول کنه من در مواقع ضروری توی مطب در امر درمان به خواهران کمک می کنم.

¤ منظورم پرستاری از همسر رزمنده تون است؟
من خدمتکار شونم و همکار توی کارهای منزل پدرم مارو بعضی روزهای تعطیل مهمون می کنن. آشپزی شون عالیه همیشه از خدا می خوام که دخترم هم مثل من خوشبخت بشه البته همه دختر خانومها

¤خب حالا که بحث از دختر خانم ها شد این سوال را بپرسم، شما یه دختر جوان بودید با آن روحیه، حالا هم یه دختر جوان دارید اگر شمارا یک پلی با واسطه ای بین خانم موسوی سال 61 و دخترتان در سال 86 بدونیم از اون موسوی چی به این دختر می رسد؟
چیزی که باید برسد با آنچه که هست فرق دارد. من خیلی کارها را باید انجام می دادم که غفلت کردم. از اینکه گفته باشم من و دخترم فرق زیادی داریم و یا بگم من اینجوری بودم ولی دخترم نباید این سختی رو به فرض بکشد اینها همه اش غفلت ما از این نسله، ولی تا حدی سعی کردم که با حقایق آشناش بکنم. من برای نمازخواندن و پوشش اجباری نکردم. ولی بهش نشون دادم متانت و عفاف چقدر مایه آسایش وآرامش است و شاید باز هم کم کاری کردم. من که به منزله یک پل اگر باشم باید عابر خودم را خوب هدایت کنم تا بهش آسیب نرسد تا راه رو هم بتواند با آگاهی پیدا کند من اینقدر درک کردم.

¤ از شهید روزی طلب الان چه احساسی دارید؟
شنیدین می گن حجت من بر مسلمانی این است، منم یه راهبر داشتم او هم روحانی بود هم دانشجوی الکترونیک، از بچه های زرنگ و مومن و انقلابی

¤ درپایان از نقش زنان در جنگ بگید ؟
اونایی که من دیدم هم مرد بودن هم زن یعنی شیر زنانی بودن که مردان به پای بعضی از اونها نمی رسیدن توی همه چیز سبقت بود نه مثل الان توی طلا ، لباسو، خونه ، زندگی و شهرت همه گمنام موندن و پر کشیدن و کاش ماهام بتونیم به اونا برسیم.


[ پنج شنبه 88/2/31 ] [ 1:51 صبح ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]


ارتحال ملکوتی عالم ربانی ، فقیه عالیقدر و  عبد صالح خدا ،
حضرت آیةالله العظمی حاج شیخ محمدتقی بهجت فومنی قدس الله نفسه الزکیه
را محضر مبارک امام زمان(عج) ، مقام معظم رهبری ، شیعیان جهان
و ارادتمندان آن عزیز سفر کرده تسلیت عرض می نمایم .


 

 

جهت حفظ و حراست ازدستاوردهای نظام مقدس جمهوری اسلامی و

پاسداری از خون شهیدان و بمنظور تحقق اهداف و آرمانهای

بنیانگذارفقید جمهوری اسلامی و رهبری معظم انقلاب به

همسنگر شهیدان ، رجایی زمان ، حامی محرومان ،

یاور مستضعفان ، کوبنده دشمنان اسلام

دکتر محمود احمدی نژاد

رأی میدهیم .

 

[ یکشنبه 88/2/20 ] [ 4:8 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم ، آب را جیره بندی کرده ایم ، نان را جیره بندی کرده ایم ... عطش همه را هلاک کرده ، همه را جز شهدا که حالا کنارهم در انتهای کانال خوابیده اند .
دیگر شهدا تشنه نیستند . فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه .
« قسمتی از دست نوشته یکی از شهدای گردان حنظله لشکر 27 در کانال سوم فکه »

[ جمعه 88/2/11 ] [ 11:7 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]
رفته بودم سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم دور مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوائی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه ی عشق
شرمگینم که نشد اشک ، نثار شهدا
خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
آخرین خط وصایای دل من اینست
که بخاکم بسپارید کنار شهدا  
 
 
 
 
شــادی ارواح طـیبـه شهـدا صلــوات

[ پنج شنبه 88/2/3 ] [ 8:38 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]
 

قسم به نام شلمچه که لنگری ای عشق

ترنم شب میثاق سنگری ای عشق

دلم به یاد شمیمت بهانه می گیرد

بسان مهره ماری ، چه ره زنی ای عشق

به هر دری که زدم هاتفی ندایم داد

کلید حل معمای باوری ای عشق

دلیل ما به قیامت تویی و باز تویی

طریق غیر خدا را تو کافری ای عشق

تو حرف اول فتحی به جبهه رمز شدی

تو نام کامل زاهرای اطهری ای عشق

صفرعلی مرادی
 

[ شنبه 88/1/29 ] [ 11:29 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]

بانام و یادخدای مهربان
امیدوارم سال جیدید را به خوبی و خوشی آغاز کرده باشید .
در ایام سالگرد شهادت سید شهیدان اهل قلم هستیم و به بهانه این مناسبت این پست را اختصاص دادم به زندگینامه شهید از زبان خودش ، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره همه شهیدان و این شهید عزیز ، انشاءالله بتوانیم ادامه دهنده را این عزیزان باشیم .

******************************************************************

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.

اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد.

بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.

با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا? انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.

به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.

منبع : سایت شهید آوینی

یادش گرامی و راهش مستدام باد


[ چهارشنبه 88/1/19 ] [ 2:48 عصر ] [ سعید(یک بجا مانده) ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By salehon :.

درباره وبلاگ

خورشید اینجا عشق اینجا گنج اینجاست/ مهمانسرای کربلای پنج اینجاست/ این خاک گلگون تکه ای از آسمان است/ اینجا عبادتگاه فوجی بی نشان است
موضوعات وب
طراح قالب
امکانات وب


بازدید امروز: 132
بازدید دیروز: 172
کل بازدیدها: 937366