کاغذ در دست حاج احمد بود و گرماي لذت بخش دستهاي او ،نامه را نوازش ميداد. سفير تقاضاي ديدار با حاج احمد را کرده و او را به بيروت فرا خوانده بود. چهاردهم تيرماه 1361 بود. صبح زود همه آماده حرکت شدند. حاج احمد، آقا تقي «راننده»، کاردار سفارت و کاظم اخوان «عکاس». هر چه به حاجي اصرار کرديم که به جاي او برويم قبول نکرد. ميگفتند محلههاي سفارت نشين در محاصره اسراييليهاست و ممکن است به سفارتخانهها حمله کنند. حاج همت خيلي تقلا کرد، اما نتوانست حاجي را از رفتن منصرف کند. گويي به جايي فرا خوانده شده بود و به هيچ وجه قصد نداشت آن دعوت را رد کند. در پاسخ به اصرارهاي ما گفت: «توکلتان به خدا باشد. هر چه مشيت خدا باشد، ه